کلیشه شده اگر بگویم نقطه سر خط باز از وسط خط شروع می کنم و این شاخه اون شاخه پریدن هم رو شاخشه. دوست دارم از این مدتی که ننوشتم یه مثنوی هفتادمن بسازم. امشب قراره دوباره شروع بشه یه نفس عمیق یه دم و بازدم برای فکر کردن از این مدتی که سرعت زمان را به اضافه خواب هایی بی خُرخُر می کردم، بگذرم و بیام یه جای خط وایسم و داد بزنم من هنوز هستم. مثل آسمون شهرمون که این روزا درز ابراش پاره شده و مشتی خیال باردیدن کرده و دیگه نمیشه بهش گفت پارکینگ ابرا...
فرفره صورتی بهتر از همه می چرخید .دو تا فرفره زرد هم پا به پای هم می چرخیدند. فرفره سفید هم هی گاهی که میلش می کشید و می موند سبزه که مدام تو چرخشش وول می خورد و...
کلی بازی کردیم و کلی خندیدیم. صبح هم از خروسخوان گذشته رفتم پی کاسبی و دیدار یه دوست چاشنی کاسبی امروز شد. بحث شعر و شاعری و نگرانی های امروز و دیروزها و نگرانیم در مورد یکی ازدوستانم که این روزا همه ش تو نخشم.
تا اینجا همه چیز خوب بود. درست و درمون اما امروز یه چیزی شنیدم که هیچ جوری نمی تونم هضمش کنم. اگه من دوستمو از دست می دادم. هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم. البته خودش معتقده که اگر به دنیا اومدنش دست خودش نیست، می تونه برای رفتن از این دنیا خودش انتخاب کنه.
خدا رو شکر می کنم که خود خدا هواشو داشت و نذاشت خودش سرنوشتشو انتخاب کنه .برعکس دوستم امروز فکر می کنم که چه خوبه اومدن و رفتن ما آدما دست خداست نه دست خودمون.
...چه خطری از سرم گذشت.
.... از دست دادن سخته
خدایا هوای همه مونو داشته باش.
پی نوشت:چند روز پیش یکی از دوستانم از من پرسید: اگر آدم یه رازی داشته باشه باید اونو به کسی که اعتماد داره بگه یا نه؟ حالا او می گه زمانی یه راز رازه که به کسی گفته باشی نه اینکه پیش خودت بمونه... درست مثل رازی که امروز شنیدم و تمام ذهنم رو درگیر کرده
فردا رو نمی دونم بگم روز خوبیه یا نه.
نمی تونه روز بدی باشه آخه قراره یه عده آدم که از حال هوای ما دورند، بیان زندگی کوچیک کاریمون رو ببینن. تو دنیای کار بهش میگن بازدید. یه عده بهش می گن سرک کشیدن... یه عده می گن: گیر دادن نمی دونم من بهش چی بگم.
اما می دونم فردا هر روزی هم باشه برا من روز خوبیه... چون یه روزیه که با بقیه روزام فرق داره یه چند تا آدم جدید یه چند تا تفکر جدید که ممکنه یه چند تا پیشنهاد ناب داشته باشن.
خدا بکنه فردا برای همه مون بهترین روز باشه
وقتی یه روز مال خودته...
وقتی یه جا مال خودته ...
بهش دل می بندی منم این روزا به یه جای کوچیک که هنوز براش نامی درخور پیدا نکردم. دل بستم و کلی نقشه ریختم. خدا بکنه نقشه هام یکی یکی پیاده بشن.
همه روزا می تونن مال ما باشن فقط باید سندشونو پیدا کنیم و خودمون به نام خودمون بزنیمش.
حالا باید قبل از اینکه وارد ساختمانی میشی که کلی تغییر کرده ، زنگ بزنی چون کنار در ورودی این عبارت روی یه کاغذ کوچیک نوشته که لطفا قبل از ورود زنگ بزنید...
با خودت فکر می کنی که بروی داخل ؟یا نه زنگ بزنی؟ یا همان طور که سلانه سلانه از پله هایی که همیشه شمارشش از دست در می رفت برگردی؟ بگی بی خیال، می خوای بروی که چی؟
معلومه کلی همه چیز تغییر کرده. آخه دو سال از اون روزا می گذره. روزایی که با دوستای صمیمیت همکار بودی. دلهره می گیردت ولی زنگ می زنی. دوباره پیش خودت می گی: بی خیال. مگه چی میشه که صاحب این شرکت هم بفهمه که تو اومدی تنها خاطراتت رو مرور کنی؟
داخل می شی و اول فکر می کنی، وارد مکان جدیدی شدی. رنگ دیوارا تغییر کرده و کلی دکوراسیون داخلی شیکه. تمام پارتیشنای دفتر، تمام صداها، تمام خاطرات تلخ و شیرین، دلهره شبای پر اضطراب جمع آوری مطالب همه ش پیش چشم هات می یان و دو اتاق انتهایی که حالا تاریک شده و نمیشه فهمید چقدر تغییر کردن. اما باز صداها باز خنده ها و باز خاطرات، ذره ذره به جانت می شینن و با خودت فکر می کنی که چه خوب شد ؛صاحب جدید اینجا حال تو رو فهمید و وقتی گفتی که اینجا اومدی می خوای خاطراتت رو مرور کنی. اصلا ناراحت نشد.
حاصل این چند لحظه قدم زدن در اونجا یک آه کشیده بود و فکر کردی که بهتره دیگه بری و اینکه شاید هیچ وقت دیگه نتونی به اینجا بیای و خدا رو شکر می کنی که پاسخ دلهره ت رو با رفتن و نفس کشیدن در اون مکان خاطره انگیز دادی.
دلتنگ نگاه بابا، دلتنگ شنفتن حرفاي مامان،دلتنگ آبجي بزرگه و درد و دل با آبجي كوچيكه.
دلتنگ شدم...
نمي دونم نوشتن آرومم مي كنه يا نه...
اينجوري بگم بهتره، دلتنگ خدا شدم.
اين روزها، روزهاي پرترافيكي شده همه دارن بوق بوق مي كنن مي خوان به مقصدشون برسن...
خدا كنه بعد اين نوشته يه حس خوب بهم دست بده...
...چشم به پنجره دوختم . منتظرم بچه ها بيان و بلند بلند حرف بزنن تا سكوت اينجا رو بشكنن تا ديگه صداي كولر رو نشنوم.
صبح اتفاقي به يه كلاس درس رفتم كلاس درس هنر. معلم داشت به بچه هاي دبستاني خط ياد مي داد. حدودا بيست تا پسر شيطون كه داشتن تمرين خط مي كردن و چقدر هر كدومشون شيرين حرف مي زدنن. خدا كنه يه فرصتي پيش بياد دوباره تو جمع بچه ها باشم.
یه وقتایی بوم زندگی مون زیادی رنگی می شه...
...بیا بیا بازش کن به کادوات نگاه کن
یکی شونو ورش دار اون یکی رو صدا کن
کلاه سرت می ذاریم سر به سرت می ذاریم.
الهی صدساله شی، کمه؟ صد و بیس ساله شی
بیا بیا بازش کن به کادوهات نگاه کن...
از بعد از ظهر هم کلی خوشحال باشی که حال و هوای نوشتن به جونت افتاده . یه مطلب نوشتی که قبل از همه به دل خودت نشسته و بعد خستگی بقیه رو هم در کرده... انگاری زنگ تفریح شده بین این همه دغدغه و کار حتی برای آقای رییس...
اونوقت یاد جمله قصار خودت می افتی که در جواب یه دوست که گفته بود چه ماشین و چه خونه ای؟ و گفته بود: اینا چقد خوشن. بهش گفتی: اونا تعریف خوشی شون همینه. چون لذت فکر کردن لذت تولید کردن رو نچشیدن. آره آدم باید از کاری که می کنه اول خودش لذت ببره، حتی اگه دیگران اونو در اوج دیوونگی تصور کنن.
می خواستم پست وبلاگم رو پرانرژی تر از این بنویسم البته اگه مطلب رمز دار دوست عزیزم را نخوانده بودم. مطلبی که باورش ،متاثرم کرد. برای او و او آرزوی روزهایی شاد دارم.
خوبه آدم تو حادثه های زندگیش، دوباره متولد بشه.
همین طور که به آسمون نگاه می کردم. ماه، مرا به یاد کودکی هام انداخت. وقتی می خواستم نور ماه به دستام برسه؛ چشمامو ریز می کردم و دستمو سمت ماه می بردم. نور ماه کش می آمد تا سر انگشتام...
یاد کودکی ها
...
جیغ می زنم ...
اما طوری که همسایه ها نفهمند.
امشب از آن شب هایی است که باید برای خودم دست بزنم و اینطوری انرژی بگیرم. .
می رم روبروی آینه به خودم نگاه می کنم و فکر می کنم تا دو ساعت پیش، چشمم داشت برای خواب کور می شد اما حالا مثل اینکه بیداری زده باشه به سرم. اما فقط باید یه دوش گرفت و خوابید. خدا بزرگ است و فردا هم روز اوست.
احساس کردم یه حس خاصی داره و می خواد یه چیزی بگه... با هم رفتیم تو حیاط که باد به صورتمون بخوره .گفت: می دونی امروز یه اتفاق خوبی برام افتاد .گفتم: خوش به حالت. چه اتفاقی؟ گفت:امروز پسرمو دیدم. نمی دونی ... و دوباره همان قطره نامحسوس اشک آمد. خیلی وقت بود، ندیده بودمش بغلش کردم... وای نمی دونی چقدر خوشحال بودم.
گاهی مواقع یه حس شعف آدم رو سیال می کنه و پروازش می ده . آره حس کسی داشت که داره می پره... اون فقط برای لحظاتی دور از چشم پدر بچه ش، اونو بغل کرده بود و همین برایش کافی بود که پرواز کنه. خوشحال بودم هم به خاطر خوشحالی او هم بخاطر دیدنش. اینقدر که خستگیم رو فراموش کردم.
بعد از اون یه جمع دوستانه ای بود که من همیشه پایه ش بودم. تو این جمع اولش هیچ کدوم حال و حوصله نداشتیم حتی شاید اون دوستی که داشت با جملات و کلمات در مورد اهداف و برنامه ها حرف می زد. اما نمی دونم یه دفعه چی شد که همه مون انرژی گرفتیم. روی یه کار هم دل شدیم.
خدا کنه همه چیز به خوبی پیش بره و جمع دوستانه ما هم راه خودش پیدا کنه ...
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازدیدها :