دوستانه
دنیای دوستی
لطفا آشغال نریزید لعنت خدا و رسول بر کسی که در این مکان آشغال بریزد. شهر ما خانه ما ... مریم از بستنی میوه ای نوشته بود تو یه کافی شاپ من از بستنی وانیلی توی کافی شاپ مهتاب از بستنی قیفی دوست داشتنی نوشته بود. بعد از اینکه نوشته ها را خواندیم نشستیم به تحلیل کردن و رسیدیم به اینکه نوشتن تو لحظه یه جورایی شخصیتامونو رو رو می کنه. خوش گذشت دیشب. مرور خاطرات هم کردیم و در مورد بازسازی خاطرات گذشته هم حرف زدیم تا خدا چی بخواد و ما چقدر پیگیر باشیم. میشه مثل گذشته بازم داستان بنویسیم هر سوژه ای قلقلکمون بده؟ باید دید. عشق های کهنه را بالا می آورم دهانم زهرمار می شود پی نوشت: پیوسته و خسته این روزها کار کردم . سفر کاری رفتم خسته کاری شدم و دلم می خواهد بعضی وقت ها روزهای کاریم را خط بزنم و فقط زمانم به نوشتن بگذرد همین. امروز جاده موسیقی و روز کاریم حاصلش شد همین که بالا نوشتم. آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت آسمان چون شمع مشتاقان پریشان میکند شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر نمی دانم چرا شهریار از معشوقش به این شیوه عتاب و سوال میکنه؟ و ناخودآگاه آدم رو به داستان عشق لیلی و مجنون می بره که وقتی لیلی با مرگ پدرش رها شد از بایدهایی که براش ساخته بود مجنون را پیدا کرد اما مجنون سر به بیابان گذاشته دیگر مجالی برای دمی با لیلی ماندن را نداشت. انگار حس و روح او با سرگشتگی آمیخته شده بود. باز بیابان و بعد از مرگ لیلی بر سر خاک او... نمی دانم شاید هم لیلی و هم ثریا به قول دکتر تو سریال شب دهم وقتی رسیدن دیگه خیلی دیر بوده دکتر به عمه میگه: همیشه یا نمی رسیم یا وقتی می رسیم که دیگه خیلی دیره... تو همه این سه داستان هر سه عاشق می تونستن به معشوقشون برسن اما نرسیدن رو انتخاب کردن لابد. دلم نمی خواد باید باشم. دوست دارم هست باشم که وجود دارم باشم. دلم یه سفر می خواد این روزا. باید رفت و برگشت. دوباره باید... باید... خسته ام از این همه باید. شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه قصه ما بود دراز پی نوشت: می خواستم کمک کنم اما اشتباه کمک کردم. نمی دونم چرا وقتی اشتباه می کنم می خوام یا زمان رو برگردونم یا خودم برگردم. وقتی اشتباه میشه خودم باشم با خودم می تونم یه کاریش کنم اما وقتی اشتباه میکنم و باعث میشه دو تا آدم باهم کل کل کننن بهم می ریزم. خدایا تو منو ببخش! پی نوشت: امروز تو جمع یه عده از معلمای قدیمی بودم هرچند حضور حاضر غایب بودم بخاطر همون حرف پی نوشت قبلی اما حس می کردم حضور و نفس معلمایی که حالا برای خودشون پدربزرگ و مادربزرگی شده بودند که همیشه آرزوم بود داشته باشمشان حق بود و دوست داشتنی دارم برای نوشتن مجهز می شم می بینم که مجهز شدن روز به روز داره سخت تر و سخت تر میشه. زمان گذاشتم برای گفتگو با چند تا نوجوون پسر. امیرحسین سینا و علی امروز اومده بودن مرکز کانون و بهترین فرصت برای گفتگو با اونا. می خواستم از دنیای نوجوونی بدونم اونم دنیای نوجوونی یه پسر دوازده سیزده ساله امیرحسین از مرد شدن حرف زد از اینکه دیگه نباید بعضی از حرفا رو بزنه و بعضی حرف ها رو باید گفت. علی از عشق حرف زد از تقابل دنیای دختر و پسرا در سن نوجوونیشون اینکه دخترا نمی تونن عشق پسرا درک کنن و فکر میکنن اینا همه ش بازیه یا پسرا می خوان بازیشون بدن. اما سینا جواب همه سوالای من رو یه جوره دیگه جواب داد یه جور متفاوت همون جوابی که انتظار داشتم بشنوم. سینا خیلی به جوابابش فکر می کرد و بهترین جوابا رو می داد او برای عشق گفت: این حس هم مثل حس های دیگه از یه جایی میاد. ادم می خواد تو این دنیا دنیای آدم های دیگه رو کشف کنه و این حس فقط برای همین به سراغ آدم می یاد. سینا در مورد خود درونش هم حرف زد در مورد اینکه اون تو خودش یه وجودی داره به قول خودش وجودی داره خونه ای داره که خونه دل آدما تو قلب هاشونه نمی دونم دارم به این می رسم که سینا داره سینای من میشه. دارم فکر میکنم به سینا و به کسی که قراره بنویسمش چقدر شبیه هم هستند. باید بیشتر با بچه ها حرف بزنم. بیشتر با سینا چرا ادبیات سینا و افکارش با بقیه فرق میکنه. اون کسی یه که دوست داره کودک درونش همیشه زنده باشه میگه من دوره کودکی رو دوست دارم چون آدم در این دنیای به چیزایی که دوست داری می رسی بهت اجازه می دن برسی اما تو دنیای نوجوونی این طوری نیست آدم از دوست داشتن بعضی چیزا منع بشه اما من دنیای کودکیم رو فراموش نمیکنم. و من یاد هدفم خودم تو نوشتن افتادم و جمله ای که دیگه شده ملکه ذهنم: گمشده هر آدمی کودکیشه شاید این جمله رو بشه با حرف سینا تطبیق داد: دنیای کودکی رو باید پیدا کرد. آدم باید تکه های کودکیش رو جمع کنه مثل یه تکه های پازل. خوشحالم که سینا را دارم. ازش کلی یاد گرفتم امروز. «آلخاندرو گونزالز ایناریتو» اسم های آمریکای لاتینی کلا این شکلی هستند و دارم فکر می کنم حرف های این کارگردان مکزیکی در مصاحبه هایش چقدر به حوادث داستانش نزدیک بوده و او کلا از تجربه هایی که می دیده و همراهش خوب به آنها گوش می داده، برای ساختن فیلم هایش استفاده کرده یه جمله ای تو مصاحبه این کارگردان بود که هنوز هم در موردش فکر می کنم، اینکه معصومیت قدرتمندتر از تجربه است و معصومیت در فیلم های او چه جایگاهی دارد. نویسنده فیلمنامه های او نه تنها چشم هایش خوب کار می کرده بلکه گوش هایش هم، یه پاره جمله ای هم در مورد نویسنده و همکار ایناریتو خواندم که گوش هایش بهتر از چشم هایش کار می کرده و اینکه ۳۶ بار فقط فیلم نامه عشق سگی را نوشته. جلسه امروز برای من یکی که خوب بود دست یاسمن جونم درد نکنه تازه دو تا کتاب خوب هم ازش گرفتم امیدورام زود بخونمشون بهش برگردونم. امشب که خانه رسیدم داشت برنامه بچه های دیروز رو نشون می داد وقتی آن آدمک کارتونی جلو پرده قرمز رنگ قدم می زد و منتظر بود و کبوتری که می آمد و پرده را کنار می زد و اعلام برنامه کودک می کرد و آن موسیقی که همراه قدم های آدمک تکرار می شد تمام خاطراتم جلو چشمهام قدم می زدند. خانواده دکتر ارنست مهاجران بچه های کوه آلپ هادی هدی آقای حکایتی و خیلی از برنامه های ملس کودک که دوستشان داشتم و هنوز لابه لای موسیقی کارتون ها و شخصیت های دنبال کودکی هایم می گردم. چه بد که ما آدمها از کودکی های سرشارمان فراری هستیم آن هم از همان کودکی که آرزو داریم زود بزرگ شویم و زود می گذرد و فکر می کنیم کودکی هایمان از دست رفتند و یک جایی توی فصل کودکی گمشان کردیم. حالا می فهمم چرا چشم هایم اشکی می شود بعد از چند جلسه گفتگو در مورد شخصیت این دوست به نتایجی رسیدم. دنیای پیچیده و متفاوت او برایش ادبیاتی متفاوت هم رقم زده. راستش رو بخواهین برام سخته که باهاش حرف بزنم اما هربار که با او حرف می زنم یه چیزایی از دنیاش برام کشف می شه که دوستش دارم همین که عمیق حرف می زنه و وقتی حرف می زنه مجبورم خوب گوش بدم تا به عمق حرفش پی ببرم ارزش داره. اما نتیجه گفتگوی امروز و روزای قبل، این بود که کسایی مثل او توی دنیاشون دوست دارن آدما را طوری که باید باشن؛ ببینن و نه طوری که هستن یا آدما رو به دنیاشون راه نمی دن یا اگر راه بدن او و رفتارش رو زیر ذره بین دارن تا ببینن چطور باید باشه که نیست. برعکس من که اغلب نیست ها و نداشته های طرف ارتباطم رو ندیده می گیرم باید از این گفتگوها درس گرفت. پی نوشت اول اول : به آدما که فرصت بدی، خودت لذت زندگی رو می چشی به همن راحتی! پی نوشت دوم دوم : با با ما منشین وگرنه بدنام شوی!
بى وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
| Design By : Pichak |
