تبليغاتX
دوستانه

































دوستانه

دنیای دوستی

سلام بزرگوار!

دوست دارم همین طور صدایت بزنم نه بگویم استاد نه بگویم جناب نه بگویم ...

همیشه حرف های درست و حسابی به دل آدم می نشینند هرچند اگر آدم وجودش جهانی نشده باشد و تنها جزیره ای سرگردان کوچک، این وجود نحیف و بی بنیه یا شاید جزیره ای ناشناخته...

دلم نمی خواهد بزرگ باشم آنقدر که اسم و فامیلم را مدام بشنوم راستش را بخواهی دلم می خواهد کوچک بمانم آنقدر که بین همه اسم ها گم بشوم اما کاش می شد خودت خودت را گم نکنی. گفتی دیگر عاطفه نباش عالیه باش و من فکر می کنم چطور می توانم عالیه باشم و عالیه کاذب نباشم.

دروغ های کوچک آدم ها را بزرگ می کنند من از همین دروغ های کوچک می ترسم. از بزرگ شدن های کاذب.   

تازگی ها باز شنیدم که خودشناسیم کم رنگ تر شده آنقدر که باید دیگران را در خود هضم کنم. دلم می خواهد بی ادعاتر از همیشه بهترین باشم این جمله ای بی رگ بود به نظرم که بی ادعا و بهترین را کنار هم نمی شود گذاشت بهترین می شود نتیجه و من هیچ وقت دوست ندارم درگیر نتیجه ها باشم. دلم می خواهد پرانرژی پیش بروم و امیدوارم باشم که تلاش هایم، نتیجه هم خواهد داشت. 

پی نوشت: به دوستی گفتم این روزا حالم بده خوب نیست گفت: عاشق شدی؟ گفتم اگه عاشق شده بودم که باید حالم خوب باشه باید پر انرژی باشم. باید از شادی جیغ بزنم.

برش یک پی نوشت : دلم می خواد بعضی واژه ها که قلمبه شدن رو بذارم از دهانم بزنن بیرون اما مثل همیشه قورتشون می دم دوستی می گفت: باید مبارزه کنی گاهی داد و فریاد کن من تمرین نکردم که داد بزنم تمرین نکردم که بخاطر خواسته های خودم بایستم گفتگو برای من همیشه اولین و آخرین راه حله بی هیچ داد و فریادی.

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:0 توسط آسیه |

پر تشویش شدم امشب پر دلواپسی

یعنی به سر اون بچه ها چی میاد؟ دوباره بچه ها، دوباره داستان بچه ها، دوباره نگرانی هام

زیر آسمون این شهر به نظر کوچیک، چقدر بچه داره می خنده و چقدر چشمشون گریونه. زیر آسمون این شهر چقدر ماجراهای جور و واجور اتفاق میفته که بچه ها باید قربونیش باشن . زیر آسمون این شهر خشتی چه خبرا که نیست. امشب دوباره نگران شدم، نگران دو تا بچه کوچیک یکی دختر یکی پسر که چقدر دختر و پسر شبیه اونا تو این شهر حیرونن چند تا؟ نمی دونم؟

بچه هایی که پدر و مادرشون تو کمینشون نشستن، قربونی می شن. بچه هایی که با نفسای پدر و مادر معتادشون نفس می کشن بچه هایی که با توهم پدر و مادرشون باید زندگی  کنن...

پر تشویشم امشب پر دلواپسی.

پی نوشت سرخود: می خوام دوباره راه باریکه اون کوچه ای باید توش گم بشم رو پیدا کنم.

پی نوشت یه دفعه ای: یه دختر ۹ ساله سر دعوا بابا و مامانش وقتی باباش عصبی میشه رخت و لباسش رو می چپونه تو کیف مدرسه شو از خونه می زنه بیرون که به قول خودش فرار می کنه از کوچه به خیابون می رسه پیش خودش میگه دلم برا بابا و مامانم تنگ می شه برمی گرده از خیابون تا کوچه تا پشت در خونه که هنوز بسته نشده... سهم دلتنگی این دختر ۹ ساله چی میشه.

پی نوشتی هم به خاطر تو: می گم تو بگو از کجا شروع کنم .تو که نقطه سر خط گذاشتی. تو بگو از کجا شروع کنم. تو که گفتی، عشقمی. الان نفست... عشقت... مونده. تو خودت گفتی به من مشتاقی، تو خودت گفتی، من از روحتم تو خود گفتی... نذار ببرم، نمی خوام کم بیارم، نمی خوام بهم بگی، نمی فهمیم که بگی من اونقدر بزرگم و تو اونقدر کوچیک و نمی شه تو کوچیک من بزرگ رو بفهمی. دلم لک زده بیام زیر آسمون پرستاره ات که اگه ستاره ای هم  نیست آسمون خسته از ستاره ات و فریاد بزنم منم عشقت... نفست...خدایا فقط می خوام باهات راه بیام همین. افتخار می دی؟! 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 23:33 توسط آسیه |

اومدم بگم که خیلی وقته که هستم خیلی وقته که میدونم دارم نفس می کشم خیلی وقته که دارم پیش خودم مرور می کنم که هستم خیلی وقته که پیش خودم مرور می کنم که دارم نفس می کشم.

وقتی بخوای با بعضی ها ارتباط برقرار کنی باید یه رشته کلاف نامرئی رو دنبال کنی و بعد بیفتی دنبال گره های اون کلاف اونوقت دونه دونه گره های افتاده تو کلاف رو باز کنی اونهم گره هایی که طرف مقابل با طراحی و نقشه خودش گذاشته توش.حالا شاید بشنوم خوب مگه مجبوری ارتباط نداشته باش اما طرفت یه جورایی شاید هر روز ببینیش و از اون نزدیکان غیرقابل انکار باشه. چطوره که آدمایی که کنار هم هستند کم تر برای شناخت همدیگه تلاش می کنند آخر همیشه آدمای نزدیک و هم ریشه شخصیتاشون به نظر خودشون برای همدیگه حل شده اما این فقط یه ذهنیته همیشه آدمارو باید با حالشون سنجید نه با ذهنیت خودمون تازه اگه ذهنیت گذشته مون اشتباه نباشه...

خیلی سخته مورد قضاوت قرار بگیری سخته برچسب بهت بخوره، سخته واینسی که بگی هستی و داری نفس می کشی . اما مهم باور خودت که هستی و نفس می کشی...

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:51 توسط آسیه |

یه مدتیه میهمان دفترچه یادداشتمه تا امروز که بالاخره اینجا نوشتمش...

این سماور امروز  

قل و قل جوشیده

حرف آتش را او

کم کمک فهمیده   

***                                                                                                                  

 چند قاشق چای و

دانه دانه هلچین

نوبت قوری شد

طعم هل شد گلچین

***

 استکان ها همگی

ایستاده در صف

قندهای شیرین

آماده جان بر کف

***

این همه جمع شدند

تلخ با شیرینی

نیست اما شوری

بر لبم می بینی

***

باز این تنهایی

قسمت ما شده است

دوستان گر باشند

 چای معنا شده است                                                            

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 15:31 توسط آسیه |

امشب با یکی از دوستام که ضایعه نخاعی است صحبت می کردیم حرفمون کشید به مسئله عشق اینکه اگه تو زندگیت زود عاشق بشی و به عشقت نرسی دیگه دوست نداری عاشق کسی بشی او گفت ما با شرایطمون اصلن اجازه عاشق شدن نداریم. اجازه نداریم حتی کسی رو دوست داشته باشیم.

گفتم ربطی به شرایطت نداره آدمایی مثل ما ،بدون در نظر گرفتن شرایط تو می گم اگه از یکی خوششون بیاد و بنا به دلایلی نتونن حس مشترک با اون داشته باشند به قول دوستی باعقلشان اندازه گیری میکنن و می بینند که اجازه ندارن اون یکی رو دوست داشته باشن .پس برای رسیدن به حس مشترک تلاشی نخواهند کرد. درست مثل ما که جسارت عاشق شدن رو نداریم اینجوری نگم حتی جسارت اینکه از کسی خوشمون بیاد.

عشق نوجوونی پایه هاش تو زندگی ما قویه و نمیشه همین جوری کندش از گذشته ات. دوستم میگه باید داشته باشیش فقط برای اینکه بتونی یه بار دیگه جسارت پیدا کنی و از یکی خوشت بیاد و بشناسیش و بعد دوستش بداری... و من دارم به همین فکر می کنم... چند روزیه که دارم فکر میکنم...فکر میکنم... به امانتی که خدا به آدم ها هدیه داد به دوست داشتن. 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:34 توسط آسیه |

سرم درد می گیره وقتی دردسرام شروع میشه

سرم درد میگیره وقتی یه سر میشم و هزار سودا

سرم درد میگیره وقتی تو سرم هوای یکی میفته 

سرم درد میگیره وقتی  می خوام سرم رو بالا بگیرم و بگم...

سرم درد میگیره وقتی سرخود میشم و می زنم به سیم آخر

سرم درد میگیره ... درد میگیره... درد میگیره

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 22:38 توسط آسیه |

امروز سوار ماشین یکی از دوستام همچین تو حال موسیقی بودم

 همیشه یکی هست...

همیشه یکی هست...

  دم در میوه فروشی رد شدیم دیدم نوشته پرتقال تامسون موجود است. روی یه پارچه زرد رنگ که داشت پاره می شد و به تیره برق زده شده بود پیش خودم مرور کردم پرتقال تامسون اصلا نمی تونه حس شاعرانه ای داشته باشه بعد گفتم میوه فروشا چقدر میتونن حسی باشند؟

امشبه داره میره و فرداشبی که میاد، یلدا است.  اونوقت میوه فروش این راسته ای که ما ازش رد می شدیم هندونه داشت اما یادش نبود لااقل روی یه پارچه زردرنگ با جوهر آبی بنویسه هندونه شب یلدا موجود است...شب یلدا که باشه طولانی ترین قصه های شبانه همراهش هست. وقتی کنار هندونه می نویسی شب یلدا اونوقت دیگه هندونه هندونه نیست کلی خاطره قصه دنبالشه...

یلداتون مبارک برای همه دوستای دیده و نادیده ام آرزوهای خوب دارم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:17 توسط آسیه |

امشب یک کم دلم گرفته البته نمی دونم بگم امشب یا امصبح. هرچی.

امروز نمی دونم یا دیروز بستگی به این ساعت داره که من الان ساعت ندارم هرچی باداباد. دوستام اومدن خونه مون تولدبازی خوب بود و خوش گذشت اما نمی دونم چی شد که حالا فکر میکنم به سالهایی که پشت سر گذاشتم چقدر گذشت و چطور گذشت؟

 از تولدم چند روزی گذشته و به اون یکی روایتش چند روزی مونده و من توی این شش روز بیکار دنیا اومدم . پس فرقی نمی کنه تو این شش روز هر کدومش عشقمون کشید تولد میگیریم.شب یلدایی که شناسنامه ش پیش ملته یه جورایی پیش کشاورزا نه شب یلدایی که بشه روی ورقای تقویم رسمی نوشت.

حالا معنی حرف مامان رو می فهمم که می گفت تو شب یلدا دنیا اومدی البته یلدا ملتی نه اون یلدایی که تقویم میگه شب اول دی نه...اما یلدا همه دور همیم و تولدم خانوادگی میشه.

وقتی یه سال عمرت می گذره یعنی یه برگ از زندگیت خشک شده و می افته یا نه شایدم یه جورای دیگه باشه. دلم می خواد حالا که با دو تا سه عمرم اومدن کنارهم به جای اینکه یه سال عمرم خشک بشه بریزه یه جورایی جوانه بزنه سبز بشه میشه گذر عمر به جای پاییز دوست داشتنی به بهاری دل انگیز تشبیه کرد. باید به خودم نگاه کنم،ببینم دقیقا کجا ایستادم و دارم دقیقا چه کار می کنم.

باید از من بگذرم.

پی نوشت: دوستی می گفت قصه زندگی تو هم جالبه بخاطر یه شناسنامه عوض کردن اسمت هم عوض می شه. تولدت هم که چند روایتیه کلا خود فیلمی و من خنده ام گرفته بود از اینکه این دوست ما چند اشتباه کوچیک رو قصه بزرگی می دونه.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:42 توسط آسیه |

همیشه اتفاقای خوب زندگی آدمو دگرگون میکنه و اجازه میده شاد باشی...

آذر امسال برای من اتفاقای خوب خانوادگی افتاد و شاد کرد. یه دختر و یه پسر به خانواده بیست و چند نفریم اضافه شد و یکی دیگه هم تو راهه یعنی آذری اومده تو راه شایدم اومدن تو راه... همه تو خونه شادن که بعد از چند سال داداش وسطی داره بابا میشه خدا بهشون ببخشه.

دوستام منتظرن بگم تولد میگیرم اما هنوز بهش فکر نکردم اینکه تولد بگیرم یا نگیرم...  فعلا تولد... تولد... تولد نی نی ها مبارک

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:37 توسط آسیه |

امروز کلا تعطیل بودم...

 امروز کلا فکر می کردم...

 امروز کلا مخم رو به خودم اجاره داده بودم به خودم به وجدان خودم کلی هم روش کار کردم.

 امروز یه خرده ظرف شستم یه خرده کارای خونگی کردم...

امروز یواشکی به خودم گفتم کاشکی تو یه دختر تو خونه ای بودی کسی تو رو نمی شناخت و تو کسی رو

امروز کلا عجیب و غریب شده بودم و هرکه منو می دید می پرسید: چته؟!...

امشب تو این دقایق آخری امروز خوشحالم که لااقل یه فیلم نسبتا خوب دیدم یه فیلم رمانتیک آمریکایی برای سال ۱۹۷۰  که  موسیقیش از خودش برای من معروف تر بود و دوستش داشتم و یه جمله ای در مورد عشق توش بود که  فکر میکنم دیگه کلیشه شده.

 امشب کلا برای خودم وقت گذاشتم و از این بابت خوشحالم...  

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 23:41 توسط آسیه |


آخرين مطالب
» سلامی کوچک
» راه
» هستم
» چای مثبت
» امانتی
» سردردِ دردسر
» یکی هست...
» یه سال دیگه
» تولد
» امروز کلی

Design By : Pichak